خرید بک لینک

درباره سایت

743 - کادو

امکانات وب

اِمروز روزِ خوبی نبود. فیل ـی که کشیده بودم و کلی کِیف کردم واسش و همه گفتن چه خوبه . نشون استاد دادم و اصلا نگفت خوبه . گفت این خودش 2 هفته کار داره تو سریع تموم میکنی کارارو .. منم خیلی ناراحت شُدم. فقط گفت طراحیش خوبه .. بعد دوباره گواش کار کردم، تیره فام و روشن فام و خاکستری فام، که خُب بلد نبودم . تیره فام رو ه

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

اِمروز صُبح کلاس داشتم. انواع خاکستری ها رو رنگ کردم و تموم شُد. گفت اون رنگی هایِ تویِ جزوه رو بکشم. رنگ شناسی . رنگ ها تویِ زمینه هایِ خاکستری .. فکر کنم صُبح ها خلوت بشه با شروع مهر. خوش به حالشون .. از ویترای هم خوشم اومَده .. امیدوارم بتونم نقاشِ خوبی بشم .. اگه پول داشتم دوربین بخرم، حتما حتما کلاس عکاسی هم می

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

تاسوعا عاشورا که خونه بودیم خیلی دیر گذشت. مامانم مریضه و آسم و نفس تنگی داره . خس خس میکنه . 10 تا دکتر رفته و دوباره نوبت دکتر داره. و بابام دوباره سیگار میکشه. یادم رفته بود قرص ها و کرم هام رو ببرم. و دوباره بی قرار و دلتنگ شُده بودم. یکی از بعدازظهر ها آرام آرام گریه میکردم و میگفتم کاش قرص هام همراهم بود. عکسی

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

دیروز پاییز شُد :) خیابونا حال و هوایِ مدرسه داشت و احساس کردم چقدر پیر شُدم !! کلاس خیلی خلوت بود شاید 5-6 نفر بودیم. همه رفتن دانشگاه و مدرسه .. دایره رنگ 12 رنگه و ستاره یِ رنگ هستن اینا .. دیشب شبِ بدی بود .. یه عکس استوری گذاشته بود که بهونه یِ زندگیمی خودش میدونه با کی ام .. ریختم بهم. تصمیم گرفتم بگم منو بلا

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

اِمروز کلاس داشتیم .. صُبح یکم زودتر بلند شُدم. رفتم پیشخوان، قسمتِ پُست. 3تا چیزِ کوچیک واست پُست کردم .. فکر کنم 9 تومَنی شُد .. بعد رفتم کلاس. مستطیل هایِ زوجِ مکمل . سخت بود اما تقریبا تونستم .. یه دختره تو کلاسمون هس استاد میگفت حس میکنم یکم شبیهین . من یکم بهم برخورد رو خودم نیاوردم . چون حس کردم من از اون خوش

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

اِمروز بسته ای که رفته بودم پُست رسید دستش . بعدازظهر یهو دیدم گوشیم زنگ خورد. دیدم خودشه تعجب کردم . قرار بود اگه خواست برگرده زنگ بزنه. تشکر کرد واسه بسته و گفت چی هست ؟ گفتم فردا هم یه بسته جدید میرسه . آدرس گفت ایمیل کنم بره پست چیزامو بفرسته .. یه دروغ هم گفت که تلگرامو پاک کرده و با همه همینه :) وقتی بهش گفتم

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

دیروز داشتم سیب زمینی سُرخ کرده درست میکردم گوشیم زنگ خورد . گفت از دیجی کالا هست و 1 مین دیگه میاد. منم گیچ بازی در آوردم و آماده شُدم . نگو که واسه ماگِ شماره خودمو داده بودم و تهران منظورش بوده. جلویِ خواهرم هم ضایع بازی در آوردم ! گفتم بسته من الان نمیاد. شب بود دیدم هیچ خبری نمیده که خوشش اومَده یا نَه . ایمیل

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

با اینکه عصر زودتر از ساعتی که منشی گفته بود رفتم اما بازم بعد از 6:30 نوبتم شُد. خیلی دیر شُده بود. کلی نشستم. یه بچه کوچولو یا بهتره بگم نی نی اونجا بود. خانواده اش خوب نبودن اما خُب بچه بامزه بود. دندون نداشت و خوش خنده بود. نگام میکرد میخندید و منم صورتمو کج و کوله میکردم، میخندیدم . یه نیمچه میس بهش زدم . نگران

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

این چند روز دچار افسردگیِ شدید شدم. عصبی ام، دلتنگم، بی حوصله ام و کلافه . پاییز هَم بی تاثیر نیست . تمامِ حسایِ بدِ دنیا رفته تو وجودَم. دوباره دلتنگش میشم هِی .. گفته بود بهم تایم بده مثِ قبل میشیم . سه شنبه بود که پایِ قولش نموند و گفت نمیشه . اینستا رو نمیتونم درست کنم. منم عصبی شُدم گفتم به جهنم دیگه رفیقی به ا

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

این روزها حِس میکنم که مُردم . واقعا حسش میکنم. مدام حوصله ام سر میرود و حوصله یِ کاری ندارم . از درون گریه میکنم و زجر میکشم. پست نیومَد و چشام خشک شُد به در. هِی گفت پنج شنبه میاد . بعد گفت شنبه میاد. فردا کاش بیاد .. خواهش میکنم پست چی بیا .. شب ها پیام میدیم .. بهم میگفت بودن با مَن بچه بازیه .. میگفت بیکار نیست

برچسب: نویسنده: نیکی موسوی تاريخ: پنجشنبه 10 آبان 1397 ساعت: 22:33

صفحه بندی